شما مجاز به دیدن این منبع نیستید.
شما باید وارد شوید وب سایت نیک سیرت
وب سایت نیک سیرت وب سایت نیک سیرت
منوی اصلی
صفحه اصلی
معرفی سبک
مجسمه ها
شناسنامه هنری
امتیازات طرح
امتیازات آثار برتر
اسطوره
اخبار
گالری
کلیپ مجسمه ها
وبلاگ
تماس با ما
English Website
تصویر اتفاقی
ferdosi_r01.jpg
محبوبترین ها
آمار بازدید از سایت فارسی
آمار بازدیدها از تاریخ 86/04/01
 
صفحه اصلی arrow هلیا
هلیا

به نام يگانه دادار هستي بخش

 

برمبناي واقعيت از شرح حال زندگي شخصي استادي فرهيخته كه در طول آن روح عشقي پاك جريان داشت، تا سرانجام به سكوتي طولاني رسيده بود و با سفري به گذشته دور تا آغاز آفرينش داستاني شكل گرفت كه با كمي تغيير و ماورائي ديدن وقايع،‌تبديل به اسطوره هليا گشت كه به دو زبان اوستايي و پهلوي توسط استاد ابراهيم ميرزاي ناظر ترجمه شد.

بر اساس اسطوره مجسمه اي ساخته شد كه انرژي آن وقايع را به صورت آشكار و رموز در خود نهفته دارد و روح عشقي پاك را براي مخاطب به نمايش مي گذارد و مجموعه اي را پديد آورده كه هر بيننده اي ارتباط عاطفي و شخصي با اثر برقرار مي نمايد.

يادگار روزهاي پرخاطره اين اثر براي سازنده، حضور دخترش هليا ( به معني خورشيد) است، كه شروع و پايان ساخت مجسمه با تولدش همزمان بوده به اين اميد كه اين عشق در زنگي او نيز جريان يابد وجايگاه عشق الهي بيابد.

 

اين اسطوره زمان آغاز آفرينش را نشان مي دهد كه خورشيد نشانه اي از خود را كه نيروي گرماي درونش بود به نام هليا

به زمين روانه كرد تا چهار اخشيج (چهار عنصر كائنات) او را در زمين ياري نمايند.

باد سرودي شبانه ولالايي شد براي خواب بانوي آسماني.

آب چشمه اي پر از تازش براي بانو هليا ساخت.

خاك شادمان كه بانو برآن گام خواهد گذاشت.

آتش پيچشي ساخت به ژرفاي آفرينش كه گرماي دروني بانو در آمدنش به زمين به زمين باشد.

گياهان تك گلي را شكوفا كردند تا بر زلف هليا نشيند.

در زماني معنوي خورشيد مادر هليا نويد آمدن كهن معشوق را به او داد و نخستين آواي عشق "آه" آفريده شد.

در لحظه چشم در چشم شدن پير و هليا به مدت 2400 سال تمام دلباختگي هاي زمين را در چشمان يكديگر سرائيدند اما نمونه اي از عشق معنوي خود را نيافتند.

و دانستند كه عشق آنان آسماني است و ذره اي از عشق بي نهايت خداوندي است كه تنها خدا نشان از دلباختگي هاي بسيار دارد.

كهن پير با پرتوي روشنايي خورشيد به درون هليا پيوست.

آهي بلند آفريدگان را فرا گرفت كه لرزه بر چهار اخشيج افكند و سكوت زميني شكسته شد.

در آن حال شالي از كهن پير برجاي ماند و نمونه اي از گل سر بانو هليا بر روي آن بود كه بانو آن را بر گيسوانش زد تا دو گل نشان از دو عشق باشد و شال را برداشت كه نشانه غم شيرين برجاي مانده را به كائنات نمايش دهد.

در اين زمان از حركت ايستاد و هليا مجسمه شد.

و او در آغاز آفرينش اسطوره دو دلداده است.